تبلیغات
ماییم و نوای بی نوایی - جوانی
جمعه 28 اسفند 1388

جوانی

• نوشته شده توسط: ali fard

فرو گفت این غزل در پرده راست
نکیسا بر طریقی کان صنم خواست
مگر کز خوشدلی یابی نشانی
مخسب ای دیده دولت زمانی
دلم را چشم روشن کن به خورشید
برآی از کوه صبر ای صبح امید
کلیدی خواه و بگشای از من این بند
بساز ای بخت با من روزکی چند
رها کن تا توانی ناتوانی
ز سر بیرون کن ای طالع گرانی
برافکن لشگر غم را شکستی
به عیاری برآر ای دوست دستی
گر آری رحمتی وقتش کنونست
جگر در تاب و دل در موج خونست
نه زین بیچاره‌تر یابی حریفی
نه زین افتاده‌تر یابی ضعیفی
توانم کرد بر آتش کبابی
اگر بر کف ندانم ریخت آبی
فقاعی را به دست آخر گشایم
و گر جلاب دادن را نشایم
سپند خانه دانم سوخت آخر
و گر نقشی ندانم دوخت آخر
توانم گردی از دامن فشاندن
و گر چینی ندانم در نشاندن
که من خود اوفتادم زار و غمناک
میندازم چو سایه بر سر خاک
چو زهره درد بر چینیت باید
چو مه در خانه پروینیت باید
کنیزی می‌کنم دعوی نه شاهی
سرایت را بهر خدمت که خواهی
چو میدانی و می‌پرسی چه گویم
مرا پرسی که چونی زارزویم
ز کار افتاده و در کار مانده
غریبی چون بود غمخوار مانده
ز عالم رفته و عالم ندیده
چو گل در عاشقی پرده دریده
چو لاله در جوانی پیر گشته
چو خاک آماجگاه تیر گشته
به پنداری بدین روز اوفتاده

نظرات()